تلـᓘ شـכҐ ...

تلـᓘ شـכҐ ...

تلـᓘ شـכҐ ...

تلـᓘ شـכҐ ...

تلـᓘ شـכҐ ...

بــِسْم ِاللْـہِ الـرَّحْمـטּِ الرَّحیـمْ

وَإِטּ یَڪُادُ الَّذِیـטּَڪَفَـرُو الَیُـزْلِقُـونَڪَ

بِـأَبْصَـارِ هِـمْ لَمَّـا سَمِعُـوا الـذِّڪْرَوَیَقُولُوטּَ

إِنَّـہُ لَمَجْنُـوטּُُ وَمَـا هُـوَ إِلَّـاذِڪْرٌ لِّلْعَـالَمِیـטּْ .

******************************
بـــــــــــــــــه نــــــــــــــــــآمــــــــــــــــــ
خـــــــــــــــــــــــــــودتـــــــــــــــــــــــ که
بزرگتــــــــــــــــــــــــــــرینـــــــــــــــــی...

نویسندگان
آخرین نظرات

۳ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

دریافت


عنوان: پنجره ها

دست سهراب دردنکنه این شعرش سرود

شاید بورتون نشه ولی من بااین شعره آروم میگیرم

.....رها میشم ازاین همه درد

 

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 26 Farvardin 95 ، 12:26
คຖē Şhērlฯ

دیشب رفته بودیم خونه داییم... خیلی خوش گذشت اما اارش یه خورده عجیب بود.

عجیبیش بخاطر این بود که دونه پرتقال رفته بود توی دماغ داداشم.داییم باورش نمیشد که دونه پرتقال رفته تو دماغش.

برای شناسایی بهتر چراغ قوه ی گوشیش رو روشن کرد

انداخت تو دماخش.پسردایی کوچیکم که یک سال و هف هش ماهش بیشتر نبود گوشی داییم رو برداش و میخواست با چراغش تو دماخ داداشم رو نیگا کنه و هی دست تو دماخ خودش میکرد..

خلاصه از اخر کاربه جایی کشیده شد که بچه رو  بردن اورژانس وباپنس دونه پرتقال رو کشیدن بیرون.

 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 09 Farvardin 95 ، 20:53
คຖē Şhērlฯ

 


مدت زمان: 4 دقیقه 20 ثانیه

دریافت

بذارید ازپارسال یه خاطره بگم.

روز شهادت حضرت فاطمه(س) میخواستیم بریم حرم .

هواخیلی بارونی بود. داشتیم به راه خودمون ادامه میدادیم

که خواهرم گفت حالا چیکارکنیم بارون میاد ..الان خیس میشیم.

یه تاکسی زرد اومد برامون بوق زد که وایسیم..

بعد شیشه اش روکشید پایین گفت

بیاید صلواتی شمارومی برم.

وایی یه خوشحالی تمام وجود من ومامانم وخواهرم رو فراگرفت . خوشحالی مون بخاطراین بودکه حس میکردیم

امام رضا این ماشین رو واسمون فرستاده.ازکوچه

پس کوچه های حرم ردو شدیم ورسیدیم

به کوچه ای که منتهی میشد به حرم.

خیلی برام عجیب بود شورو اشتیاق مردم

رو توی این هوای بارونی میدیدم.

چه عشقی توی چشماشون موج میزد.

بگذریم رسیدیم حرم .نماز ظهر و عصر روبه جماعت خوندیم

و برامون مداحی کردن ویادآور روزای سخت زندگی

حضرت فاطمه (ُس) شدند. 

جالبه بدونید که برگشتناهم بعلت بارندگی زیاد،

پلاستیک کفشامون رو روی سرمون گرفتیم که برگردیم.

بازهم بالطف وکرم امام رضا

یه ماشین صلواتی دیگه مارو رسوند خونمون

این بود زیباترین خاطره در سال 95

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ 05 Farvardin 95 ، 13:24
คຖē Şhērlฯ