تلـᓘ شـכҐ ...

تلـᓘ شـכҐ ...

تلـᓘ شـכҐ ...

تلـᓘ شـכҐ ...

تلـᓘ شـכҐ ...

بــِسْم ِاللْـہِ الـرَّحْمـטּِ الرَّحیـمْ

وَإِטּ یَڪُادُ الَّذِیـטּَڪَفَـرُو الَیُـزْلِقُـونَڪَ

بِـأَبْصَـارِ هِـمْ لَمَّـا سَمِعُـوا الـذِّڪْرَوَیَقُولُوטּَ

إِنَّـہُ لَمَجْنُـوטּُُ وَمَـا هُـوَ إِلَّـاذِڪْرٌ لِّلْعَـالَمِیـטּْ .

******************************
بـــــــــــــــــه نــــــــــــــــــآمــــــــــــــــــ
خـــــــــــــــــــــــــــودتـــــــــــــــــــــــ که
بزرگتــــــــــــــــــــــــــــرینـــــــــــــــــی...

نویسندگان
آخرین نظرات

۱۱ مطلب با موضوع «[כڪتر شرلے ]» ثبت شده است

تاحالا تجربه داشتن یه استخون اضافی توی دستتون رو داشتید؟

خیلی حس بدیه مخصوصا اینکه بری دکتذ و بگن که باید عمل بشی و ممکنه اعصاب دستت اسیب ببینه.

من الان تواون وضعیتم .... برام دعاکنید.

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ 19 Esfand 95 ، 10:41
คຖē Şhērlฯ
وقتی که راهنمایی بودم] هرروز صبح که پامیشدم برم مدرسه هیچی دلم نمیخواست بخورم(بعنوان صبحانه) واغلب هم چیزی نمیخواستم بردارم که تومدرسه بخورم. گاها دیده میشد که در طول یک هفته فقط من ناهار و شام رو میخوردم وگاهی اصلا شام هم نمیخوردم. شده بودم پوست و استخون. خیلی ضعیف شده بودم .هرکی منو میدید میگفت یکم به خودت برس. منم که اصلا دل تو دلم اب نمیخورد. خیلی روزای اَسَفناکی داشتم. 

 

پ.ن : همه اینا باعث شد که دیابت بگیرم. حالا بعد از اون هم تجربه تلخ، دیگه تا صبحانه اَم رو(که خیلی سالمه) نخورم ، نمیرم مدرسه. و یک نصیحت به کسانی که قراره دراینده مادر یا پدر بشن، لُدفا همتون (مامان+بابا+بچه یا بچه ها)باهم صبحانه بخورید .[اینطوری اشتهای همه باز میشه]  

 

بقول مامانم باید هرچیزی برام بطوربد اتفاق بیفته تارعایت کنم!
۲۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ 18 Shahrivar 95 ، 11:06
คຖē Şhērlฯ

در سال تحصیلی جدید که به گفته ی برخی عزیزان 18 روز مونده و به گفته ی برخی دیگر 20 روز مانده تا بدبدختی ، قراره یه تجربه نو داشته باشم. اینکه پیاده برم مدرسه بااون کوله باری که به قول خانواده توش سنگ داره. نمیدونم چقدر وزن کم خواهم کرد . ولی میشه یکم تخمین زد . من تو تابستون از 45 کیلو رسیدم به 44 در عرض دوماهو. پس تومدرسه ها احتمالا 4-6 کیلویی کم بشه و بیشتر عرق بریزم. 

عجب تابستون پرتجربه ای بود امسال. فهمیدم که پول دراوردن خیلی سخته. سخت ترازاون چیزی که فکرش رو میکنیم. فهمیدم که چجوری باید فرم های بانکی رو پرکنم.

فهمیدم که برای سال بعد باید یه جوری درس بخونم که خودم رو خسته نکنم. منظورم اینه که یه جورنخونم که دیگه تابستونش نتونم چیزی بخونم. 

فهمیدم که بازی مونوپولی خوبه . وقت های استراحتم رو قراره بااون پرکنم.

فهمیدم که همیشه نباید پولامو خرج کنم ودرلحظه خوشحال باشم.گاهی اوقات برای کسایی که دوستشون دارم ، کادو بخرم. این حس به من انرژی میده.

فهمیدم سفررفتن ازنون شب هم واجب تره. ولی خانواده+من به اجبار، نون شب رو ترجیح میدیم.

عرق ریز تابستون

۲۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ 14 Shahrivar 95 ، 11:28
คຖē Şhērlฯ

 

آنکه چراغی برای خودروشن کند...

روزی که میخواست برود میگفت : حالا که من بودم و رساندمت اگر من نمیبودم و کلاست دیرمیشد چه کارمیکردی؟

من: خب قطعادیرمیشد و تیچرنمره کم میکرد (بااخمی که درچهره ام بود.) . دیگر خدافظی نکردم و دررابستم ورفتم.

وقتی از کلاس برگشتم دیدم که سرش شلوغ است و پروازش ساعت 4 است اما دوونیم به دنبالش می امدند تاباتشریفات (تمام وکمال ) ببرندَش.وقتی میخواست برود انگار همه ان بدخُلقی های من را فراموش کرده بود. فراموش کرده بودکه بی احترامی کرده بودم. میدانید ان مرد ، پدرم بود. دلش نمی ام حتی بخاطربدخلقی هایم مرا دعوا کند یاحتی چیزی بگوید. مسافرتش 5 روز طول کشید . روز 5 اُم همه چی رادوباره خراب کردم. گفته بود که چیزی نفروشم(هواپیمانگیرم)که دست کم 2850000 تومان ضرررکردیم . کم مانده بود سکته کنم. ساعت 4 برگشت . باخودش قوَتوُ اورده بود ازهمان هایی که من دوسداشتم وگفته بودم که بیاور . داشتیم غذامیخوردیم . خاله ام گفت : چراسایلنتی؟ من: گند خودرا زده ام. دیگر حرفی نیس که خواسته باشم بزنم. سفره راجمع کردیم . دانه های اشکم گوله گوله می افتادند.موضوع را با بغضی که در جسم و روحم بود توضیح دادم.  پدر : چراآخر گریه میکنی. این برایت تجربه میشود که حواست به همه چیز جمع باشد . توباید به حرف من گوش میکردی.فکرمیکنی که من نمیدانم که تومیتوانی . چرامیدانم. خوبش راهم میدانم.حالا اشکالی ندارد سه روز بکوب کارمیکنیم تا تمام ان ضرر را جبران کنیم. حالا اگر میخواهی تنها دخترمن باشی دیگر گریه نکن .چون من خیلی ناراحت میشوم.

بیشترافراد خانواده ام هم بخاطر من ناراحت بودن. خلاصه ان روز را باگریه ها و هق هق هایم براهالی خانه مان مرگ کردم.

۱۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ 26 Mordad 95 ، 10:23
คຖē Şhērlฯ

 

امروز صبح که خدایه عمر دیگه دوباره به من دادد تا مامانمو ببینم که خداروشکردیدم ... داشتم میگفتم دیدم که لبش جوش دراورده یانه بذار بگم رو لبش تبخال بود . البته قبلش جواب ازمایش دیروز رو دیدم . خیلی جوابش بدبود. ینی قندم ازاسترس رسیده بود به 210 باورم نمیشد. دفعه های قبل قندم که خیلی زیاد میشد، میشد 110 یا 104 . ایوانسی هم زیاد شده بود. جواب ازمایش بی نهایت بد بود. دلم میخواس پشت نت غش کنم . فک کنم بخاطراین کارام قلبم ازکاربیفته و دیگه حتی نتونم دکمه ذخیره و انتشاربلاگ رو فشاربدم. خلاصه به مامانم گفتم . مامانم از درون خیلی ناراحت شد ولی یطوری نشون داد که من نفهم ... ولی من!... ادامه داد وقتی پرخوری میکنی ، وقتی برای چیزای الکی مثل درسهات استرس میگیری ، وقتی اب سرد میخوری همین میشه دیگه!... یکارنکن که دیگه نذارمت مدرسه ی بووووووق .

خداییش راس میگفت گاهی اونقد قندم زیاد بود که فک میکردم اگه سرموبذارم بخوابم اصن دیگه پاشدنی در کارنیس. ویامیتونم بگم که این تصور رو داشتم که قند از چشمام داشت میزد بیرون! خیلی مریض بدمنطقی ام. باخودم میگم حالا یکم بیشتربخور بعدا اب میخوری قنتدت میره پایین ولی خب تفکرم 100 درصد غلطه.

نمیدونم جواب دکترو چی بدم حالا؟ بازنگه یه ماه دیگه برو ازمایش بده بیا. انگارکه منو باازمایش گرفتن میکشن!

این عکس روهم برای ارامش روحم گذاشتم!

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ 18 Mordad 95 ، 13:14
คຖē Şhērlฯ

هیچی بدترازاون لحظه ای نیس که شب باشه و دندونت دردکنه و بدونی که امشبم قندت Highـــه و فرداصبح امتحان داری....

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 17 Ordibehesht 95 ، 12:30
คຖē Şhērlฯ

دریافت


عنوان: پنجره ها

دست سهراب دردنکنه این شعرش سرود

شاید بورتون نشه ولی من بااین شعره آروم میگیرم

.....رها میشم ازاین همه درد

 

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 26 Farvardin 95 ، 12:26
คຖē Şhērlฯ

امروز بامامانم رفتم آزمایش بدم.

(ولی بنظرم آزمایش دادن اصلا چیز خوبی نیس)

بازهم استرس داشتم.شدت استرس رو ازجایی میشه فهمیدکه وقتی داشت ازدست راستم خون میگرفت ، خون نیومد بالا انگاراون لحظه داشتن جون منو میگرفتن.                                                                           (آخه ادم چقدر میتوونه جون نازک باشه؟).خانومه به من گفت نفس عمیق بکش تا دوباره ازاون دستت خون بگیرم وبالاخره گرفت.           (ولی از آخرش کل آبروم رفت.)

واتفاق دیگه ی این هفته این بود که فهمیدم کم خونی بسیارشدید درحدچی...دارم.دکتربایه عالمه نسخه منوروانه ی خونمون کرد. [قدرسلامتی تونوبدونید.]

نسخه یهویی:

به شماهم پیشنهاد میکنم محض رضای خدا، یک چکاپ برید ..شاید بتونید پیش گیری کنید.

 


دریافت
مدت زمان: 2 دقیقه 36 ثانیه

 

۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ 15 Bahman 94 ، 18:27
คຖē Şhērlฯ

هفته ای که گذشت

همه اش خط خطی و غبارالود بودم از تمام تلخی ها و بدمزگی ها

(مجازاز امتحان هندسه )

....کسی جزمادرم دلش برایم نسوخت ونخواهدسوخت که من همچوشمعی هرلحظه آب و آب تر میشوم...

 


 

خدایا مادران ومادرم راتاعمری که دارند

و دارم برایما ومن نگه دار 

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ 12 Dey 94 ، 12:12
คຖē Şhērlฯ

خدایا به همه ی کنکوری ها کمک ویژه کن....منظورم امدادهای غیبیه..

 

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ 17 Azar 94 ، 13:09
คຖē Şhērlฯ