۲۴ مطلب با موضوع «حرف های رنگی» ثبت شده است

خیال تابستانه من

خیال تابستانه من

 

 

خیال تابستانه ی من

به نام خدای خواب های لطیف

درخیالم، مزرعه ای دارم که وسعتش در چشمانم پیداست. مزرعه ام به اندازه سه وعده نود روز تابستان،بلال دارد.عصرها که آفتاب در دل آسمان می نشیند؛ درمیان بلال های نوشینم قدم می گذارم و نگاهم را به دانه های یکرنگشان می دوزم.جواری های من بی نهایت  مهربانند.خنده های گلوسوزشان، برای من، قد دنیا ارزش دارد.با خنده هایشان آرامش درمیانه ی دلم به میهمانی می آید و بغض های گلوگاهم ، به چین وچروک های چهره ابدیت می پیوندند.

دو وجب بالاتر، روبه روی بچه بلال ها، تختی دارم.دردل تخت، قالیچه ای دست بافت،کشیده شده است. قالیچه که هدیه ای از یک آشناست ؛ آدمی را با نگار خویش پیوند می دهد. چه وفایی دارد!

وقتی به نوک مزرعه، کناردست پرچین ها، می رسم تالار بابونه ها عالم دیگری دارد. گیسوان بابونه های عطرآمیز ،عقل را متحیر و دل را بهانه گیر می کنند.گویااینجا، زمان نیزمانند من خشنود است. دیر می آید،دیرمی گذرد!

تابستان در مزرعه خیالی من ، خوش می گذرد!

#فائزه-حسین زاده

  • ۸ | ۰
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • میــ๛ آنـہ
    • دوشنبه ۲۹ مرداد ۹۷

    تابستان مبارک

    ظهر تابستان است
    سایه ها می دانند که چه تابستانی است
    سایه هایی بی لک
    گوشه ای روشن و پاک
    کودکان احساس جای بازی اینجاست
    زندگی خالی نیست
    مهربانی هست،
    سیب هست،
    ایمان هست…

    سهراب سپهری

    +̼͠ت̼̼͠͠ا̼̼͠͠ب̼̼͠͠س̼̼͠͠ت̼̼͠͠و̼̼͠͠ن̼̼͠͠ت̼̼͠͠و̼̼͠͠ن̼̼͠͠ ̼̼͠͠س̼̼͠͠ر̼͠د

  • ۵ | ۰
  • نظرات [ ۵ ]
    • میــ๛ آنـہ
    • سه شنبه ۲ مرداد ۹۷

    من و این مقتل ها

    توی این چند روزه که اخبار مراسم عزای حسینی رو توی زنجان  و قزوین نشون میداد خیلی هوس کردم که میون اون همه ادم مخلص باشم وباروضه های سنگینشون ، اشک بریزم. ازته دلم آرزو میکنم که توی یکی از مراسم هاشون شرکت کنم....

     

    من و این مقتل ها

    الحمدالله

     

  • ۷ | ۰
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • میــ๛ آنـہ
    • جمعه ۲۳ مهر ۹۵

    لبیک یاحسین(ع)

    حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود. افسوس که به جای افکارش،

    زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.

    دکتر علی شریعتی

  • ۷ | ۰
  • نظرات [ ۸ ]
    • میــ๛ آنـہ
    • جمعه ۱۶ مهر ۹۵

    هنوزمن آروممــــ

    سلام به همه ی بلاگی های عزیز . این چندروزی که نبودم. سرم شلوغ بود.(فاینال داشتم). قراره امروز بعدازظهر بریم شهرستان . سه شنبه عروسی داییمه و قراره تا اخرشهریور اونجا باشیم.

    خداروشکرکه داییم داره عروسی اش رو میگیره . خیلی خوشحالم ، امیدوارم این خوشحالیم درطول سال تحصیلی متداوم باشه.

    هفته ی آخر شهریورتون خوش!

    خدایا شکرت

  • ۵ | ۰
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • میــ๛ آنـہ
    • يكشنبه ۲۸ شهریور ۹۵

    •´¯`•. یا رئوف .•´¯`•

    چند روزیست که در راه آهن مشهد برنامه فرهنگی میگذارند .

    حال و هوای اینجا پراست از عشق مسافرهایی که به پابوس می آیند.

    مسافربودن مخصوص انسانها نیست گاهی پرنده هاهم مسافرمیشوند.

    من نمیدان، نمی بینم نامه های دعوتشان را... . آقاخوداین مسئله رابهتر میداند.

    پی نوشت: نائب الزیارَتان هَستُم

  • ۶ | ۰
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • میــ๛ آنـہ
    • پنجشنبه ۲۱ مرداد ۹۵

    سوسک درکنارمن دعا میکرد

    شب قدر بود داشتم برای دل بی صآحآبم گریه میکردم نه بذار راستش را بگویم برای لغزش های دل نباید مرتکب می شد وشد می گریستم.... باتمام قلبم اشک می ریختم تا یارمهربانم را ببخشد .... ناگهان دیدم سوسکی درکنار من گریه میکند وروی دستم قدعلم کرده است... خدایا مهربانی ات تاکجا.

    ناگفته نماند من ازترس او دیگر اشک نریختم... منتظرماندم تاازروی دستم برودکنار تااینکه ناپدید شد.

  • ۵ | ۰
  • نظرات [ ۸ ]
    • میــ๛ آنـہ
    • يكشنبه ۶ تیر ۹۵
    بــِسْم ِاللْـہِ الـرَّحْمـטּِ الرَّحیـمْ

    وَإِטּ یَڪُادُ الَّذِیـטּَڪَفَـرُو الَیُـزْلِقُـونَڪَ

    بِـأَبْصَـارِ هِـمْ لَمَّـا سَمِعُـوا الـذِّڪْرَوَیَقُولُوטּَ

    إِنَّـہُ لَمَجْنُـوטּُُ وَمَـا هُـوَ إِلَّـاذِڪْرٌ لِّلْعَـالَمِیـטּْ .