تلـᓘ شـכҐ ...

تلـᓘ شـכҐ ...

تلـᓘ شـכҐ ...

تلـᓘ شـכҐ ...

تلـᓘ شـכҐ ...

بــِسْم ِاللْـہِ الـرَّحْمـטּِ الرَّحیـمْ

وَإِטּ یَڪُادُ الَّذِیـטּَڪَفَـرُو الَیُـزْلِقُـونَڪَ

بِـأَبْصَـارِ هِـمْ لَمَّـا سَمِعُـوا الـذِّڪْرَوَیَقُولُوטּَ

إِنَّـہُ لَمَجْنُـوטּُُ وَمَـا هُـوَ إِلَّـاذِڪْرٌ لِّلْعَـالَمِیـטּْ .

******************************
بـــــــــــــــــه نــــــــــــــــــآمــــــــــــــــــ
خـــــــــــــــــــــــــــودتـــــــــــــــــــــــ که
بزرگتــــــــــــــــــــــــــــرینـــــــــــــــــی...

نویسندگان
آخرین نظرات
  • 16 Khordad 96، 10:50 - ♪بانو هانیـ♪
    :))))

۱۵ مطلب با موضوع «فآن» ثبت شده است

 

باغ ارم شیراز

دیگه اسم اون عکس اولیه رو هم میدونید!

بااینکه تاحالا شیراز نرفتم اما یه حسی بهم میگه باید هواش اونجا عالی باشه اونم تواین ماه!

خیلی دلم میخواد برم ولی حیف که امسال نهایی داریم و مهمترازشیراز امتحانای نهاییه!

اهنگ زیر رو هم تقدیم میکنم به همه کسایی که دلشون واسه شیراز لک زده!

 

 

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 02 Ordibehesht 96 ، 13:01
คຖē Şhērlฯ

خآله کوچیکه: من اگه شب حنابندون شاباش بدم؛ دیگه پو نمیندازم.

مآمآنم: نه من 50 تومن میندازم.

من: مامان جان یکمم به فکر بابام باش.

مامانم: X=D

من درادامه: پس پول ارایشگاه من چی میشه؟

مادربزرگم : اصن من پولشومیدم خوبههههه؟! پس فردا که عروس شدی اوناهم برات کادو میارن دیگه. خوبه اونجا زناشون بگن که ماکادو نمیاریم.

من: زناشون غلط کردن. میزنم تو دهن همشون.ولی ساعت 150 تومنیم چی؟

مامان: گفتم که دخترخوبی نبودی برا همینم برات نمیخرم.

من: پس حق ندالین نه پول بندازین ونه کادو بدین.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رفته بودیم یه عروسی . زنموی مامانم گفت حیف که دخترتون کوچیکه وگرنه من برای پسرم - - - - میگرفتم.

من: :؟

 

دختر باس

۱۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ 02 Shahrivar 95 ، 12:19
คຖē Şhērlฯ

تابستان که می اید مهمانی رفتن ها ، عروسی رفتن ها زیاد میشود ومادران پسردار  به دنبال کیسی مناسب برای خواستگاری میگردند. اینجورمواقع گوش بعضی ها تیزتر ازقبل میشود. اول ازهمه مادرها و سپس پدر و اخرین نفر که اگررای او نباشد همه چی منتفی میشود کسی نیس جز دایی بزرگه خونواده.  شاید این تابستانی قریب به 20 الی 50 مهمانی دعوت شده ایم و ان مهمانی هایی را گلچین کردیم[م] که کمتر بااین مشکلات روبه رو شویم[م]. برای مثال قبل ازعروسی دیشب دایی ام میگفت بوی پلومیدهی ! 

من در پاسخ گفتم: من حتی بوی ماست سوزمه هم نمیدهد( میدانید ماست سوزمه نوعی ماست محلی است که درروستای خسرویه بعنوان شام یا صبحانه صرف میشود و صرفا بوی خاصی نداردواگر انگورهم باشد باان میل میکنند.)

دایی ام که اولویت سوم است میگوید اگر پس ازعروسی خواستگاری بدنبال تو امد تو را به روی رخشش باتمام وکمال و بدون منت خواهیم گذاشت تاتورا به هر انجا که بخواهد ببرد. توهم بلاشک باید قبول کنی وگرنه....!

رفتیم عروسی ، پس از دیالوگ های قبل مادری که پسرداشت روبه رویم قرار گرفت وگفت چند سالته ؟ باکمی تامل گفتم قربانتان شوم 16 سال. خوش حال شد به قدری که میخواست برود سراصل مطلب که مامانم ادامه داد میخواهیم دخترمان را 25 سالگی عروس کنیم. [بگویم من دلیلش رامیدانستم]. مادر پسردار گفت  اخر چرا؟

مادرم ادامه داد  بخاطراینکه پدر بزرگش این راگفته! و مانمیتوانم زیر حرف او بزنیم.

پی نوشت: خلاصه اینکه عزیزان اگه بوی پلومیدین یه کاری کنین که نه پلوتون سرد باشه و نه گرم!

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ 16 Mordad 95 ، 11:04
คຖē Şhērlฯ

writing point: An animated film like cartoon

تیچر: چرا این طور فیلم هارودوسداری؟

من: چون فکرمیکنم وقتی اینارومیبینم ، کودک درونم گل میکنه منظورم اینه که فعال میشه

تیچر: ⊙.☉

پی نوشت: ماشین زمان نداریم که به گذشته ها واون حال وهوای قشنگ بچگی بگردیم ولی میتونیم که یک شرایطی رو برای برگشتن به عقب و اون حس های تکرار نشدنی فراهم کنیم. ولی حیف که نمیشه همون لجبازی هارو بکنم....

۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ 11 Mordad 95 ، 09:53
คຖē Şhērlฯ

امشب قراره بریم علوسی دیشب باخالم داشتیم رو موهامون کارمیکردیم (بعنوان پیش فرض الکی مثلن) . مثلن من و خآلم پول خرج کردیم که وسایل آرایش بخریم؛ خوب که خریدیم مامانم میگه اصن همون بهتره که موهاتووابذاری و نه اسپری رنگ مو بزنی نه تاف.

بقول خآلم اصن مارو شست و رفت!

 

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ 31 Tir 95 ، 09:38
คຖē Şhērlฯ

مامانم: چه قدر این ماهی خوشمزست!

من:اسمش چیه؟

مامان: اردک ماهی

من: پس پاهاش کو؟

مامان: من گفتم اردک ماهیه نه اردک

من:

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ 01 Khordad 95 ، 13:04
คຖē Şhērlฯ

امسال باهرکم وکسری که تومدرسه و زندگی بود وگذشت وبازم خاطراتش چه شیرین وچه تلخ باقی موند.یکی از این خاطرات رو شرح میدم.

 


دریافت

مامعلم شیمی مونو خیلی دوس میداشتیم. اون هم مارودوس میداشت.لازم بذکه که این عشق دوطرفه می بود.

قرارشده بود که کل کلاس ، نفری ..... تومن پول بذارن تا کادویی

تهیه بفرمایییم. خداروشکرکه بچه هاخسیس بازی درنیاوردن و مبلغ رودادن . خیلی سخت بود لحظه ی آخرسال هم کادو مون رو بدیم و معلممون رو فراموش کنیم. خداییش واسه ما مثه مادربود.

دلسوزی تو دلش موج میزد . اما چندلحظه از این حال وهوانگذشته بود که بچه ها تصمیم گرفتن به ناظم بگن که بیاد تا دسته جمعی به همراه معلم عزیزمان عکس بگیرند....خلاطه عکسمان راگرفتیم و آخرین عکس ، قراربود سلفی باشد . خیلی خوشحال شدیم.یکی ازبچه های کلاس قرارشد به نمایندگی ازافراد قددراز بالای میز برود وسلفی بگیرد که ناگهان گوشی به همراه 2 عددانگشت لای آن گیرکرده و گوشی و قاب و دیگرجزئیات آن به یک طرف پرتاب و خورد شدندو آن دو عدد انگشت هم آسیب چندانی ندیدند.لازم بذکراست تمامی بچه های کلاس درطی این مدت نمیدانستند بخندند یاگریه کنند.اما خود بشخصه ، خندیدم و بسی از آن لذت بردم.«هنگامی که یکی از قددرازان به بالا ی صندلی رفت تا سلفی بگیرد؛ هیچ کدام یک از بچه های کلاس بفکر پنکه سقفی نبودند....باتاسف فراوان»

این بود خاطره ما...

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ 24 Ordibehesht 95 ، 09:39
คຖē Şhērlฯ

دیشب رفته بودیم خونه داییم... خیلی خوش گذشت اما اارش یه خورده عجیب بود.

عجیبیش بخاطر این بود که دونه پرتقال رفته بود توی دماغ داداشم.داییم باورش نمیشد که دونه پرتقال رفته تو دماغش.

برای شناسایی بهتر چراغ قوه ی گوشیش رو روشن کرد

انداخت تو دماخش.پسردایی کوچیکم که یک سال و هف هش ماهش بیشتر نبود گوشی داییم رو برداش و میخواست با چراغش تو دماخ داداشم رو نیگا کنه و هی دست تو دماخ خودش میکرد..

خلاصه از اخر کاربه جایی کشیده شد که بچه رو  بردن اورژانس وباپنس دونه پرتقال رو کشیدن بیرون.

 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 09 Farvardin 95 ، 20:53
คຖē Şhērlฯ

سلام به همه ی دوستان و عزیزان من زنده هستم نگران حال من نباشید (الکی مثلن)

چندوقته خیلی درگیرم وزیادنمتونم سربزنم و عذرخواهی میکنم.

فقط اینوبگم که انتظارنداشتم این همه اتفاق خوب برام بیفته .

اتفلقاتی که یک لحظه ام فکرشونو نمی کردم .الهی جیب همه ی باباها پرپول باشه.التماس دعا

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ 14 Esfand 94 ، 14:08
คຖē Şhērlฯ

 

 

بچگی راباید اینگونه حس کرد...!

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ 25 Aban 94 ، 17:43
คຖē Şhērlฯ