تلـᓘ شـכҐ ...

تلـᓘ شـכҐ ...

تلـᓘ شـכҐ ...

تلـᓘ شـכҐ ...

تلـᓘ شـכҐ ...

بــِسْم ِاللْـہِ الـرَّحْمـטּِ الرَّحیـمْ

وَإِטּ یَڪُادُ الَّذِیـטּَڪَفَـرُو الَیُـزْلِقُـونَڪَ

بِـأَبْصَـارِ هِـمْ لَمَّـا سَمِعُـوا الـذِّڪْرَوَیَقُولُوטּَ

إِنَّـہُ لَمَجْنُـوטּُُ وَمَـا هُـوَ إِلَّـاذِڪْرٌ لِّلْعَـالَمِیـטּْ .

******************************
بـــــــــــــــــه نــــــــــــــــــآمــــــــــــــــــ
خـــــــــــــــــــــــــــودتـــــــــــــــــــــــ که
بزرگتــــــــــــــــــــــــــــرینـــــــــــــــــی...

نویسندگان
آخرین نظرات
  • 13 Dey 95، 10:35 - منـَم؛ همون یهـ نفَـ ـر :)
    :)
  • 11 Dey 95، 22:28 - علیرضا امیدیان نسب
    عالی😊

 

یامهدی(عج)

ممنون از و بلاگ

http://bankmazhabi.blog.ir/

موافقین ۱۰ مخالفین ۰ 10 Shahrivar 95 ، 12:12
คຖē Şhērlฯ

 

الهی 

راز دل باتوچه گویم که توخود راز دلی

دانه و لانه و بال و پر و پرواز دلی

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ 11 Dey 95 ، 19:13
คຖē Şhērlฯ

توی این چند روزه که اخبار مراسم عزای حسینی رو توی زنجان  و قزوین نشون میداد خیلی هوس کردم که میون اون همه ادم مخلص باشم وباروضه های سنگینشون ، اشک بریزم. ازته دلم آرزو میکنم که توی یکی از مراسم هاشون شرکت کنم....

 

من و این مقتل ها

الحمدالله

 

۱۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ 23 Mehr 95 ، 13:02
คຖē Şhērlฯ

حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود. افسوس که به جای افکارش،

زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.

دکتر علی شریعتی

۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ 16 Mehr 95 ، 17:49
คຖē Şhērlฯ

توی این عروسی ، پشت و روی همه معلوم شد.معلوم شد که کیا واقعا ادم رو ازته دلشون دوسدارن .«خیلی معدودا این آدما ، مثال اول و بارزش مامانمه که درهرحالتی منو دوسداره»... خداحفظش کنه... .

فقط میخواستم اول مهر رو به روایت یه دانش آموز روستایی توصیف کنم...

گردوهامون رو بادستایکوچیک و زبرمون جمع کردیم... دیگه رمقی نمونده بود... تازشم باید پوست اونارو در میاوردیم که اینطوری دستان کوچک و ظریف دخترانه مان سیاه میشد... و سرشار بودیم ازخستگی و کوفتگی.. کاش تمام بشود این روزها که مارااز پا می اندازد . ازطرفی خوشحال بودیم که با فروختن گردوها در لب جاده روستا به مردمی که دارند از شهر میایند تا هفته های اخر شهریور خود را سپری کنند ؛ پول کتاب مدرسه مان در آید.. راستی  یادم رفت بگویم که بیشتراوقات دفترهایمان کهنه بود یعنی اگر از سال پیش دفتری نصفه میماند، برگه ای سفیدش را مبکندیم و با نخ سوزن میدوختیم . کیفمان هم از به هم دوختن چندتا جوال ، درست میکردیم...

چقدردردناک بود وقتی که اول مهر به خوابگاه می رفتی ووجودمان سرشار از دلتنگی و تهی بود....یادش بخیرکه اگر دیر می رسیدیم معلم باخط کش فلزی لش مارا در سرمای زمستان تنبیه میکرد و دلمان برای ارامش می تپید... ارامشی که در انتطار ما بود. گاه شبها بخاطراین کابوس ها که هیچوقت تمامی نداشت؛ چشمانمان، خوابمان... گریه آلود میشد...ما بااین همه درد باز هم باشادی میخواندیم «باز آمد بوی ماه مدرسه، بوی شادی های راه مدرسه...ـ»

بوی ماه مدرسه...

۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ 02 Mehr 95 ، 17:58
คຖē Şhērlฯ

سلام به همه ی بلاگی های عزیز . این چندروزی که نبودم. سرم شلوغ بود.(فاینال داشتم). قراره امروز بعدازظهر بریم شهرستان . سه شنبه عروسی داییمه و قراره تا اخرشهریور اونجا باشیم.

خداروشکرکه داییم داره عروسی اش رو میگیره . خیلی خوشحالم ، امیدوارم این خوشحالیم درطول سال تحصیلی متداوم باشه.

هفته ی آخر شهریورتون خوش!

خدایا شکرت

۱۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ 28 Shahrivar 95 ، 09:05
คຖē Şhērlฯ
وقتی که راهنمایی بودم] هرروز صبح که پامیشدم برم مدرسه هیچی دلم نمیخواست بخورم(بعنوان صبحانه) واغلب هم چیزی نمیخواستم بردارم که تومدرسه بخورم. گاها دیده میشد که در طول یک هفته فقط من ناهار و شام رو میخوردم وگاهی اصلا شام هم نمیخوردم. شده بودم پوست و استخون. خیلی ضعیف شده بودم .هرکی منو میدید میگفت یکم به خودت برس. منم که اصلا دل تو دلم اب نمیخورد. خیلی روزای اَسَفناکی داشتم. 

 

پ.ن : همه اینا باعث شد که دیابت بگیرم. حالا بعد از اون هم تجربه تلخ، دیگه تا صبحانه اَم رو(که خیلی سالمه) نخورم ، نمیرم مدرسه. و یک نصیحت به کسانی که قراره دراینده مادر یا پدر بشن، لُدفا همتون (مامان+بابا+بچه یا بچه ها)باهم صبحانه بخورید .[اینطوری اشتهای همه باز میشه]  

 

بقول مامانم باید هرچیزی برام بطوربد اتفاق بیفته تارعایت کنم!
۲۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ 18 Shahrivar 95 ، 11:06
คຖē Şhērlฯ

در سال تحصیلی جدید که به گفته ی برخی عزیزان 18 روز مونده و به گفته ی برخی دیگر 20 روز مانده تا بدبدختی ، قراره یه تجربه نو داشته باشم. اینکه پیاده برم مدرسه بااون کوله باری که به قول خانواده توش سنگ داره. نمیدونم چقدر وزن کم خواهم کرد . ولی میشه یکم تخمین زد . من تو تابستون از 45 کیلو رسیدم به 44 در عرض دوماهو. پس تومدرسه ها احتمالا 4-6 کیلویی کم بشه و بیشتر عرق بریزم. 

عجب تابستون پرتجربه ای بود امسال. فهمیدم که پول دراوردن خیلی سخته. سخت ترازاون چیزی که فکرش رو میکنیم. فهمیدم که چجوری باید فرم های بانکی رو پرکنم.

فهمیدم که برای سال بعد باید یه جوری درس بخونم که خودم رو خسته نکنم. منظورم اینه که یه جورنخونم که دیگه تابستونش نتونم چیزی بخونم. 

فهمیدم که بازی مونوپولی خوبه . وقت های استراحتم رو قراره بااون پرکنم.

فهمیدم که همیشه نباید پولامو خرج کنم ودرلحظه خوشحال باشم.گاهی اوقات برای کسایی که دوستشون دارم ، کادو بخرم. این حس به من انرژی میده.

فهمیدم سفررفتن ازنون شب هم واجب تره. ولی خانواده+من به اجبار، نون شب رو ترجیح میدیم.

عرق ریز تابستون

۲۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ 14 Shahrivar 95 ، 11:28
คຖē Şhērlฯ

نیمه پرلیوان وکارافرینی

بیشتر اوقات در بین فامیل بخاطر داشتن شغل ازاد پدرم ، تیکه کلام ها و مسخره کردن هایشان خجالت میکشیدیم.

بیشتری ها میگفتند که زندگی پرریسکی دارید و فلان و فلان...بااینکار دارید خودتان و خانوادتان راخسته می کنید.نمی بینید دخترتان بخاطر کارهای شما مریض شد!

اگر کارمند دولت بودید  و یک تخصص بخصوصی میداشتید ؛میتوانستیدیک زندگی اسوده و بدون ریسک داشته باشید.

راستش گاهی خودمان هم به پدرمان سرکوفت میزدیم ومیگفتیم - اگر والدینتان وضعیت مالی خوبی میداشتند و شمابه مدرسه میرفتید... اگر هم کار میکردید و درس میخواندید.. میتوانستید شغلی باساعت کاری و حقوق مناسب و خدمات ویژه داشته باشید . این حرف هارا که میگفتیم اعصاب پدرم بیشتر خوردمیشد. صدایش بالاتر میرفت و ضربان قلبش تند تر میشد. حیف که نمیشود به ان زمان قبل برگشت و ان همه سرشکستگی هارا جبران کرد.کاش یکی پیدا میشد ومیگفت که به کار افرین بودن پدرت افتخارکن... کاش... کاش...کاش.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اینجور موقع ها خیلی دلم میخواهد بشینم ازته دل گریه کنم... هق بزنم. ای بندگان خدا به دیگران کمک کنید تاانها نیمه پر زندگی خودراببینند و لذت ببرند...

 


دریافت

برای تشخیص تفاوت های بنیادی بین کارمند و کارافرین کلیک کنید.

۱۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ 07 Shahrivar 95 ، 10:59
คຖē Şhērlฯ

من: چجوری ازدواج کردین؟

مامان بزرگ: یک نجیب زاده ای ازیک خانواده ی سلطنتی به خونه ی مااومدن و باپدرم صحبت کردن که ما اومدیم دخترتون رو برای پسرمون بگیریم. همونی که اسمش ، اسم مادرتونه. و بعد پدرم میگه که فردا دخترمون رو برای عقد میاریم مشهد( بدون اینکه من خبردارشم). جالبه بدونی که من هنوز عادت هم نمیشدم و خیلی کوچیک بودم. فردایهویی گفتن که توباید بری مشهد و قراره که عروست کنیم. خیلی شوکه زده شده بودم. راستش یه سنتایی بود مثلن وقتی که هنوز نرفته بودیم سرخونه زندگیمون اگه من توکوچه داماد رو میدیدم باید وای میستادم تاداماد رد بشه بعد من برم. یااگه تومجالس من اون رو میدیدم یاخونوادشو نباید باهشون حرف میزدم تا شیرینی بدن.

من: براتون روز او دست گل هم اورن؟

مامانبزرگک مااونموقع نمی دونستیم دسته گل چیه؟!

من:!

مامان بزرگ در ادامه: ازدواج های اون موقع خیلی خوب بود یک در هزار طلاق میگرفتن. سنتای قدیمی باعث شدکه ماهیچ وقت به همدیگه بی احترامی نکنیم.

مجیددلبندم

۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ 02 Shahrivar 95 ، 12:41
คຖē Şhērlฯ

خآله کوچیکه: من اگه شب حنابندون شاباش بدم؛ دیگه پو نمیندازم.

مآمآنم: نه من 50 تومن میندازم.

من: مامان جان یکمم به فکر بابام باش.

مامانم: X=D

من درادامه: پس پول ارایشگاه من چی میشه؟

مادربزرگم : اصن من پولشومیدم خوبههههه؟! پس فردا که عروس شدی اوناهم برات کادو میارن دیگه. خوبه اونجا زناشون بگن که ماکادو نمیاریم.

من: زناشون غلط کردن. میزنم تو دهن همشون.ولی ساعت 150 تومنیم چی؟

مامان: گفتم که دخترخوبی نبودی برا همینم برات نمیخرم.

من: پس حق ندالین نه پول بندازین ونه کادو بدین.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رفته بودیم یه عروسی . زنموی مامانم گفت حیف که دخترتون کوچیکه وگرنه من برای پسرم - - - - میگرفتم.

من: :؟

 

دختر باس

۱۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ 02 Shahrivar 95 ، 12:19
คຖē Şhērlฯ

چند روزیست که در راه آهن مشهد برنامه فرهنگی میگذارند .

حال و هوای اینجا پراست از عشق مسافرهایی که به پابوس می آیند.

مسافربودن مخصوص انسانها نیست گاهی پرنده هاهم مسافرمیشوند.

من نمیدان، نمی بینم نامه های دعوتشان را... . آقاخوداین مسئله رابهتر میداند.

پی نوشت: نائب الزیارَتان هَستُم

۱۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ 21 Mordad 95 ، 10:54
คຖē Şhērlฯ

 

امروز صبح که خدایه عمر دیگه دوباره به من دادد تا مامانمو ببینم که خداروشکردیدم ... داشتم میگفتم دیدم که لبش جوش دراورده یانه بذار بگم رو لبش تبخال بود . البته قبلش جواب ازمایش دیروز رو دیدم . خیلی جوابش بدبود. ینی قندم ازاسترس رسیده بود به 210 باورم نمیشد. دفعه های قبل قندم که خیلی زیاد میشد، میشد 110 یا 104 . ایوانسی هم زیاد شده بود. جواب ازمایش بی نهایت بد بود. دلم میخواس پشت نت غش کنم . فک کنم بخاطراین کارام قلبم ازکاربیفته و دیگه حتی نتونم دکمه ذخیره و انتشاربلاگ رو فشاربدم. خلاصه به مامانم گفتم . مامانم از درون خیلی ناراحت شد ولی یطوری نشون داد که من نفهم ... ولی من!... ادامه داد وقتی پرخوری میکنی ، وقتی برای چیزای الکی مثل درسهات استرس میگیری ، وقتی اب سرد میخوری همین میشه دیگه!... یکارنکن که دیگه نذارمت مدرسه ی بووووووق .

خداییش راس میگفت گاهی اونقد قندم زیاد بود که فک میکردم اگه سرموبذارم بخوابم اصن دیگه پاشدنی در کارنیس. ویامیتونم بگم که این تصور رو داشتم که قند از چشمام داشت میزد بیرون! خیلی مریض بدمنطقی ام. باخودم میگم حالا یکم بیشتربخور بعدا اب میخوری قنتدت میره پایین ولی خب تفکرم 100 درصد غلطه.

نمیدونم جواب دکترو چی بدم حالا؟ بازنگه یه ماه دیگه برو ازمایش بده بیا. انگارکه منو باازمایش گرفتن میکشن!

این عکس روهم برای ارامش روحم گذاشتم!

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ 18 Mordad 95 ، 13:14
คຖē Şhērlฯ

تابستان که می اید مهمانی رفتن ها ، عروسی رفتن ها زیاد میشود ومادران پسردار  به دنبال کیسی مناسب برای خواستگاری میگردند. اینجورمواقع گوش بعضی ها تیزتر ازقبل میشود. اول ازهمه مادرها و سپس پدر و اخرین نفر که اگررای او نباشد همه چی منتفی میشود کسی نیس جز دایی بزرگه خونواده.  شاید این تابستانی قریب به 20 الی 50 مهمانی دعوت شده ایم و ان مهمانی هایی را گلچین کردیم[م] که کمتر بااین مشکلات روبه رو شویم[م]. برای مثال قبل ازعروسی دیشب دایی ام میگفت بوی پلومیدهی ! 

من در پاسخ گفتم: من حتی بوی ماست سوزمه هم نمیدهد( میدانید ماست سوزمه نوعی ماست محلی است که درروستای خسرویه بعنوان شام یا صبحانه صرف میشود و صرفا بوی خاصی نداردواگر انگورهم باشد باان میل میکنند.)

دایی ام که اولویت سوم است میگوید اگر پس ازعروسی خواستگاری بدنبال تو امد تو را به روی رخشش باتمام وکمال و بدون منت خواهیم گذاشت تاتورا به هر انجا که بخواهد ببرد. توهم بلاشک باید قبول کنی وگرنه....!

رفتیم عروسی ، پس از دیالوگ های قبل مادری که پسرداشت روبه رویم قرار گرفت وگفت چند سالته ؟ باکمی تامل گفتم قربانتان شوم 16 سال. خوش حال شد به قدری که میخواست برود سراصل مطلب که مامانم ادامه داد میخواهیم دخترمان را 25 سالگی عروس کنیم. [بگویم من دلیلش رامیدانستم]. مادر پسردار گفت  اخر چرا؟

مادرم ادامه داد  بخاطراینکه پدر بزرگش این راگفته! و مانمیتوانم زیر حرف او بزنیم.

پی نوشت: خلاصه اینکه عزیزان اگه بوی پلومیدین یه کاری کنین که نه پلوتون سرد باشه و نه گرم!

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ 16 Mordad 95 ، 11:04
คຖē Şhērlฯ

writing point: An animated film like cartoon

تیچر: چرا این طور فیلم هارودوسداری؟

من: چون فکرمیکنم وقتی اینارومیبینم ، کودک درونم گل میکنه منظورم اینه که فعال میشه

تیچر: ⊙.☉

پی نوشت: ماشین زمان نداریم که به گذشته ها واون حال وهوای قشنگ بچگی بگردیم ولی میتونیم که یک شرایطی رو برای برگشتن به عقب و اون حس های تکرار نشدنی فراهم کنیم. ولی حیف که نمیشه همون لجبازی هارو بکنم....

۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ 11 Mordad 95 ، 09:53
คຖē Şhērlฯ

چند روز پیش که پولام یه عالمه شده بود رفتیم جنت که اگه کفش مجلسی خوب دیدیم بخریم که خداروشکر گیر اومد .من فکرمیکردم که گرون باشن ولی نه اف خورده بودن از صدو بیست تومن تنزل کرده بودن به 55 تومن که اخرش ما51 حساب کردیم. خلاصه به شماهم پیشنهاد میکنم که برید ازاون مغازه کفش بخرید . (کفشام ازاون پاشنه بلند لج داراست که میشه باهشون راه رفت بطور عادی!)

امروزم که دیر از خواب بیدارشده بود که برم کلاس زبان و کانورستیشن رو هم که گذاشت بودم صب حفظ کنم که نکردم وخلاصه یه 5 دقیقه ای دیر کردم . باورتون میشه تیچرازمن نپرسید؟

۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ 07 Mordad 95 ، 11:53
คຖē Şhērlฯ

ازرسول خدا صلی الله علیه واله روایت شده است: هرکس سوره «ق» را قرئت کند خدا سختی ها و سکرات مرگ رابر وی اسان می کند.

برای قرائت کلیک کنید.

منبع: مجمع البیان، ج 9، ص 233

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ 07 Mordad 95 ، 11:27
คຖē Şhērlฯ

•°o.O باسلام O.o°•

 

 

  —(••÷[ امام صادق علیه السلام ]÷••— فرمودند:

هر که سوره نازعات را قرائت نماید سیراب از دنیا می رود و سیراب مبعوث می شودوسیراب وارد بهشت میگردد.

 

برای قرائت کلیک کنید.

موافقین ۵ مخالفین ۰ 05 Mordad 95 ، 11:11
คຖē Şhērlฯ

( ˇ෴ˇ )

مامانم میگه یه روز که مادرم رفته بود روضه خوانی و به ما گفته بود که شماها خونه رو جاروکنین ( ینی مرتب کنین) تا من برگردم. بعدا به یکی میگم که براتون ناهاربیاره ( ازروضه خوانی).

مامان خانوم ادامه میدن که ماکارهای خونه رو انجام داده بودیم و منتظر ناهارنشسته بودیم تااینکه درو زدن و خالت رفت که سینی بزرگی که توش پلو و گوشت(گاو) رو بیاره ولی بیا وببین . 

اومد رو پله ها پاش بند شد و سینی پلو گوشت همش ریخت و هر دومون بی اجر موندیم بطوری که گوشتا لای نرده ها گیر کرده بودن و ماباحسرت به اونانیگامیکردیم. و اونروز هیچی نخوردیم.چون نه جرئت روکردن قضیه رو نداشتیم و هم یادنداشتیم که چیزی درست کنیم!

عایا به این میگن دست وپاچلفتی یا خوشحالی بسیار زیاد و مضر پس از اتفاق خوب که منجر به این حادثه تلخ میشه؟

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ 04 Mordad 95 ، 10:02
คຖē Şhērlฯ

جاتون خالی . عروسی خیلی خوب بود . ازاین جهت که خانوادگی در کنارهم بودیم و خیلی فعالیت داشتیم که شامل

رقص ، جیغ ودست وهورا میشد.ازطرفی پدرم به قول خودش عمل کرده بود که این بخشش بیشتر میچسبید.

البته این شادی روهم مدیون آقای رحیمی هستم که تا اینجاش جوابمو داد و از من غافل نبود، نیست و نخواهد بود.

(رفته بودم حرم سرخاکش ، هرچی اشک جاری نشده داشتم ، جاری کردم.

خیلی دلم پربود. لطفا برای شادی همه اموات صلواتی عنایت فرمایید.)

مامانمم راست میگفت.. نه تاف زدیم نه رنگ مو... ولی خداییش تیپ زده بودیم. اونم باخلاقیت خودمون. ینی من وخآلم.

ساعت یک ونیم دو رسیدیم خونه و افتادیم تاروز بعد.دیر بلند شدیم و ناهار درست کردیم وچای خوردیم

دوباره افتادیم تاساعت سه ، ناهار خوردیم، یکم حرف زدیم اونم باموضوع عروسی چگونه گذشت!.

دیدیم نه بابا بازم خسته ایم تله پی افتادیم خوابیدیم تا موقع اذون. خاله کوچیکم هم خونه مابود و

در حینی که ماخواب بودیم از خودش و شوهرش پذیرایی کرد و مارو از خواب بلندکردو در عین حالی که

توعالم خواب و هپروت بودیم گفت ک خدا حافظ ماداریم میریم وماهم توخواب واسشون دست تکون دادیم.

فکرکنم کسالتمون هنوز برطرف نشده چون هنوز خوابمون میاد .

خالم میگه مابااین کارامون نشون دادیم که خیلی بی جنبه ایم. همونکه عروسی کم دعوت میشیم.

من فکرمیکنم چون بارهای مثبت اطرافمون بودن در اون مکان خستگی کمتر احساس میشد.

انشاءالله همیشه شادی باشه.

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ 02 Mordad 95 ، 12:20
คຖē Şhērlฯ

نابودگران

 

سآدگی

 

چای آلبالو

 

 

دم کرده آلبالو

 

 

شآهتوت

 

آلبآلو خآلص

 

 

please add a like

۷ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ 24 Tir 95 ، 12:40
คຖē Şhērlฯ