تلـᓘ شـכҐ ...

تلـᓘ شـכҐ ...

تلـᓘ شـכҐ ...

تلـᓘ شـכҐ ...

تلـᓘ شـכҐ ...

بــِسْم ِاللْـہِ الـرَّحْمـטּِ الرَّحیـمْ

وَإِטּ یَڪُادُ الَّذِیـטּَڪَفَـرُو الَیُـزْلِقُـونَڪَ

بِـأَبْصَـارِ هِـمْ لَمَّـا سَمِعُـوا الـذِّڪْرَوَیَقُولُوטּَ

إِنَّـہُ لَمَجْنُـوטּُُ وَمَـا هُـوَ إِلَّـاذِڪْرٌ لِّلْعَـالَمِیـטּْ .

******************************
بـــــــــــــــــه نــــــــــــــــــآمــــــــــــــــــ
خـــــــــــــــــــــــــــودتـــــــــــــــــــــــ که
بزرگتــــــــــــــــــــــــــــرینـــــــــــــــــی...

نویسندگان
آخرین نظرات
  • 13 Dey 95، 10:35 - منـَم؛ همون یهـ نفَـ ـر :)
    :)

۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

امسال باهرکم وکسری که تومدرسه و زندگی بود وگذشت وبازم خاطراتش چه شیرین وچه تلخ باقی موند.یکی از این خاطرات رو شرح میدم.

 


دریافت

مامعلم شیمی مونو خیلی دوس میداشتیم. اون هم مارودوس میداشت.لازم بذکه که این عشق دوطرفه می بود.

قرارشده بود که کل کلاس ، نفری ..... تومن پول بذارن تا کادویی

تهیه بفرمایییم. خداروشکرکه بچه هاخسیس بازی درنیاوردن و مبلغ رودادن . خیلی سخت بود لحظه ی آخرسال هم کادو مون رو بدیم و معلممون رو فراموش کنیم. خداییش واسه ما مثه مادربود.

دلسوزی تو دلش موج میزد . اما چندلحظه از این حال وهوانگذشته بود که بچه ها تصمیم گرفتن به ناظم بگن که بیاد تا دسته جمعی به همراه معلم عزیزمان عکس بگیرند....خلاطه عکسمان راگرفتیم و آخرین عکس ، قراربود سلفی باشد . خیلی خوشحال شدیم.یکی ازبچه های کلاس قرارشد به نمایندگی ازافراد قددراز بالای میز برود وسلفی بگیرد که ناگهان گوشی به همراه 2 عددانگشت لای آن گیرکرده و گوشی و قاب و دیگرجزئیات آن به یک طرف پرتاب و خورد شدندو آن دو عدد انگشت هم آسیب چندانی ندیدند.لازم بذکراست تمامی بچه های کلاس درطی این مدت نمیدانستند بخندند یاگریه کنند.اما خود بشخصه ، خندیدم و بسی از آن لذت بردم.«هنگامی که یکی از قددرازان به بالا ی صندلی رفت تا سلفی بگیرد؛ هیچ کدام یک از بچه های کلاس بفکر پنکه سقفی نبودند....باتاسف فراوان»

این بود خاطره ما...

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ 24 Ordibehesht 95 ، 09:39
คຖē Şhērlฯ

هیچی بدترازاون لحظه ای نیس که شب باشه و دندونت دردکنه و بدونی که امشبم قندت Highـــه و فرداصبح امتحان داری....

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 17 Ordibehesht 95 ، 12:30
คຖē Şhērlฯ

راستش ادم توزندگیش خیلی ساده میفهمه که خداتنبیهش کرده ولی به روی خودش نمیاره.منم توی این هفته روز یکشتبه تنبیه شدم. 

در خونه بسته شد .من موندم و یه عالمه شوکولات .من موندم بایه دنیاشیرینی . احساس میکردم که یه چیزی هی دستور میده میگه برو کاراون شیرینی هارو تموم کن . ....رفتم وتموم کردم. 5دقیقه بدمامانم رسید و به گمان من هنوز سرویس نرسیده بود.(درواقع سرویس در حال شیرینی خوردن من بوق زده بوده که من نفهمیدم.) حال مادر گرامی منوسواراتوبوس فرمودند ومن بعد از  30 دقیقه تاخیر به مدرسه رسیدم.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 10 Ordibehesht 95 ، 13:43
คຖē Şhērlฯ