تلـᓘ شـכҐ ...

تلـᓘ شـכҐ ...

تلـᓘ شـכҐ ...

تلـᓘ شـכҐ ...

تلـᓘ شـכҐ ...

بــِسْم ِاللْـہِ الـرَّحْمـטּِ الرَّحیـمْ

وَإِטּ یَڪُادُ الَّذِیـטּَڪَفَـرُو الَیُـزْلِقُـونَڪَ

بِـأَبْصَـارِ هِـمْ لَمَّـا سَمِعُـوا الـذِّڪْرَوَیَقُولُوטּَ

إِنَّـہُ لَمَجْنُـوטּُُ وَمَـا هُـوَ إِلَّـاذِڪْرٌ لِّلْعَـالَمِیـטּْ .

******************************
بـــــــــــــــــه نــــــــــــــــــآمــــــــــــــــــ
خـــــــــــــــــــــــــــودتـــــــــــــــــــــــ که
بزرگتــــــــــــــــــــــــــــرینـــــــــــــــــی...

نویسندگان
آخرین نظرات
  • 16 Khordad 96، 10:50 - ♪بانو هانیـ♪
    :))))

اتش ها همیشه خاموش میشوند

Friday, 2 Bahman 1394، 01:05 PM

بعدازدوهفته سختی و استرس رفتیم حرم. جایتان خالی . دلم میخواست بخاطرتمام حرفهای نگفته ام سیلی درخیابان چشم هایم به راه اندازم ولی نمیشد . این هفته منتظر یک اتفاق خیلی خیلی دل انگیز بودم ولی بازهم نشد دلم میخواستم حالاکه اومدم حرم ، شیون بزنم وبگم که دیگه چقدر صبرکنم هشت سال بس نیست ...دیگه دارم خسته میشم ...توکه میدونی من کم میارم پس چرا....!

ولی همه ی این حرفارو تودلم زدم وجوابی نشنیدم . نشستم زیارت عاشورا رابیاد سالارمان حسین(ع) واهل بیتش که ازهمه ی عالم وادم بیشتر سختی و عذاب کشید بودند ..خواندم. مثل همیشه نماز شکربجااوردم تا دلم ازخفگی هایش، آزاد شود.برای من که سراسر ذهنم مملوء از بارهای منفی و عذاب اور بود این ها بس نبود.دلم میخواست تمام زائران را ببینم و درمیان انها راه روم تاشاید تلاطم ان جمعیت مراارام کند.

ساعتی گذشت و من ارام تراز قبل شده بودم ولی هنوزخاکسترهای اتش درونم زوزه میکشیدند نمیدانستم جه باید بکنم.وقت خداحافظی رسیده بود و داشتیم سلامی دوباره میکردیم ومیخواستیم برگردیم که ازپشت، دودوقلوی دختررا دیدیم ...به ظاهرراه رفتنشان عادی وطبیعی نبود . من ومادرم گفتیم شایدطفلکی ها خوابشان می آید و بیاییم یکی را ما بغل کنیم و دیگری را مادرش و تاخانه ی شان ان دو را ببریم.ولی حدس ما اشتباه بود یکی از ان دودوقلو نابینا و دیگری که شماره ی عینکش خیلی بالا و درصد بینایی اش خیلی کم بود . خیلی خجالت زده بودیم که به مادر اندو گفته بودیم که اگرخوابشان می اید یکی ازانها رابه ما بدهید تاجای خانه ی تان بیاوریم ولی مادر انها به همراه اشک های حلقه زده در چشمانش گفت: نه. من تنها نیستم خدا به من کمک می کند ومابه ظاهر بچه ها که نگاه کردیم دیدیم آندوتقریبا نابیناهستندو بادیدن این لحظه تمام خاکسترهای دلم خاموش و نابود شد.

همانجا بودکه به خداگفتم خدایا من تنها حاجت من این است که بینایی به اندوخواهر دوقلوکه 4 ،5 سال بیش ندارند برگردد. از شماخوانندگان عزیز هم میخواهم برای اینکه بینایی به اندو برگردد؛ برایشان درنمازهایتان دعا بفرمایید.

موافقین ۳ مخالفین ۰ 94/11/02
คຖē Şhērlฯ

نظرات  (۴)

02 Bahman 94 ، 13:16 خانوم فیروزه ای ※※
خیلی قشنگ
التماس دعا
پاسخ:
ازماهم التماس دعا
03 Bahman 94 ، 09:44 ترانه ...
آنه ی عزیزم سلام
چطوری هم استانی؟
خیلی وخت بود به همدیگه سر نزده بودیم
فدای صفای باطنت دختر.
توکل برخدا
:)
پاسخ:
لطف داری
03 Bahman 94 ، 09:45 ترانه ...
آرامش رو برات آرزومندم....
پاسخ:
برای همه آرزومندباش
03 Bahman 94 ، 21:59 😎😎😎BAHAR 😎😎😎
هوم:{

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">